میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

تا الان داشتم فیلم می دیدم. اونم با برق خاموش، اونم فیلم کره ای، اونم غم انگیز... 

انقدر گریه کردم، احساس می کنم جای اشک ، اعضا و جوارحم شرحه شرحه شد ریخت بیرون😨

سرم درد گرفته! چه وضع فیلم ساختنه خب! 😠چه فیلم نامه نویسای خونوکی پیدا میشن 😳 هی میگم غیر کمدی، فانتزی، انیمیشن چیز دیگه نبین باز به حرف خودم گوش نمیدم😳

 برم بخوابم بی اعصابیم بپره 😊

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۲۶
الهام حبشی

کودکی شبیه نسیم لطیفی است که یک روز، صبح زود، آمد و از بین گیسوان کوتاهم گذشت.
 دنبالم و دوید و من از آغوش لطیفش گریختم. دوست داشتم آنقدر سریع بدوم تا کودکی خسته شود، به هن و هن کردن، بیوفتد و دیگر پی من را نگیرد. دوست داشتم بزرگ بشوم، موهایم بلند بشود، کفش هایم پاشنه دار بشوند و صدایم ظریف!
کودکی رفت...
نوجوانی رفت...
و حالا من دختری هستم با موهایی بلند، کفش هایی پاشنه دار و صدایی ظریف
 دختری ، که جوانی مثل تند بادی به صورتم می خورد و من بی اختیار خودم را به مشت های سنگین جوانی، سپرده ام، مشت هایی که نامش" بزرگی " است و طعمش " غمگین "
 حالا من دختر جوانی شده ام؛ که دلش زیاد برای نسیم کودکی تنگ می شود...

#الهام_حبشی
 insta: elham_habashi17

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۶
الهام حبشی
آدم های خجالتی، آدم را زجر می دهند، با خجالت کشیدن شان، با حیای بیش از حدشان، با سکوت شان، با سر به زیر بودن هایشان...
آدم های خجالتی نه می توانند بگویند چه مرگ شان است و نه حتی وقتی تو بخواهی گره از کارشان بگشایی، رویشان می شود به تو یک آری بگویند، رویشان نمی شود بگویند که به تو نیاز دارند، رویشان نمی شود دستی که به سمت شان دراز شده است را بگیرند.
آدم های خجالتی زجرت می دهند
آدم های خجالتی بازنده اند
بازنده هایی که دنیا را می بازند
عشق را می بازند
آدم های خجالتی، خودشان را می بازند...

#الهام_حبشی insta: elham_habashi17

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۴۵
الهام حبشی

چند روزی است که تو را ندیده ام
 تو را از آن فاصله ی کوتاهی که اگر دست دراز کنی، به سر انگشتانم خواهی رسید، انگشتانی که بی قرار لمس مهربانی توست، ندیده ام
 چند روزی است از دیدن بی توجهی کردن های تو محروم مانده ام، محروم مانده ام از اینکه مرا نبینی و اندوه دلم دو چندان گردد، محروم مانده ام از یک ناکامی دوباره و دوباره...
بیا 
بیا تا تو را دوباره از همین اندک فاصله ای که هست تماشا کنم
بیا و مرا دلخوش به محرومیتی دوباره ساز
 بیا و باز هم خودت را از من دریغ کن...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۷
الهام حبشی

نوجوان که بودم خیال می‌کردم «عشق» چیزی است که یک آدم عاقل و بالغ را به یک دیوانه‌ی تمام عیار تبدیل می‌کند و فقط سراغ آدم‌های خاص می‌رود. دوستی داشتم که از قضا دختر همسایه‌مان هم بود، از آن‌هایی که اگر جناب عشق سر و کله اش پیدا می‌شد و می‌دید با چه آدم بی‌احساسی رو به رو است، می‌رفت یک دوری بزند و دیگر برنمی‌گشت. ضدیت با جنس مخالف توی خونش بود. کافی بود احساس کند یک نفر خیال دارد مزاحم‌مان بشود، آن موقع بود که دیگر شهرام بهرام حالیش نمی‌شد، صدایش را بالا می‌برد و در مراحل بالاتر، از چک زدن هم ابایی نداشت. یک بار هم وسط خیابان با پاشنه‌ی بوتی که پوشیده بود...
.

.
.
ادامه ی داستان رو اینجا بخونین ^_^ نظر یادتون نره ^_^ کلیک کنید :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۰
الهام حبشی

حادثه‌ی غم انگیزی است وقتی نسبت به کسی بی توجهیم، نمی‌دانیم حالش رو به راه است یا نیست، اینکه بودن آدم‌ها برایمان عادی شده و تصور نمی‌کنیم ممکن است یک روز بی‌خبر بگذارند و بروند. آن وقت انگشت بر دهان می‌بریم و با چشم‌هایی که از تعجب گرد و خیره مانده‌اند، می گوییم آخر چرا انقدر زود؟ خودمان را گول می‌زنیم که شایعه است و همین که شایعه‌ی نبودنش به واقعیت تغییر شکل داد تمام تقصیرها را جمع می‌کنیم و به دنبال باریک ترین گردنی که در دسترسمان است، می‌گردیم. مثلا می‌گوییم چه سال نحسی بود، ای کاش این سال شوم، زودتر دست و پایش را از وسط تقویم جمع کند.
نمی دانم چرا هیچ وقت، هیچ چیز تقصیر ما نیست و چرا هیچ وقت دوست نداریم تقصیری را مال خود کنیم؟ اینکه چرا آدم‌ها را تا وقتی که هستند و کاری از دستمان برایشان ساخته است، فراموش می‌کنیم و درست همان لحظه‌ای که دیگر هیچ افسوسی گره گشا نخواهد شد، کوتاهی‎هایمان را به یاد می‌آوریم، می‌فهمیم که مرگ چه نزدیک است و چه بی‌رحم و بی‌ملاحظه یادمان می‌دهد که بیش از آنکه سن و سال و دیر و زودی سرش بشود، سراغ همان‌هایی می‌رود که انتظار رفتنشان نیست، که نوبتشان نیست، که هنوز خیلی خیلی جوان‌اند، که هنوز سهم زندگی کردن دارند.
حسن جوهرچی را با سریال « در پناه تو » می‌شناختم، جوانی بود حدودا 26 ساله، با قدی نه زیاد بلند و نه کوتاه. کت و شلوار گشاد و ماشی رنگی که می‌پوشید، محجوبیت چهره‌اش را بیشتر نمایان می‌ساخت. منصوری شخصیت مهربان، عاشق و از خود گذشته‌ای بود که نه میشد دوستش نداشت و نه میشد برای دست شستن از عشقش از او دلخور نبود. حسن جوهرچی سال‌ها بعد با « او یک فرشته بود » دوباره به محبوبیت روزهای، منصوری بودنش بازگشت. بهزاد، مرد با ایمانی که غرور، راه شیطان را به زندگی‌اش باز کرده و تا مرز نابودی ایمانش پیش رفت بود،اما همان لحظاتی که دیگر امیدی به نجاتش نبود، خدا از پس تاریکی‌ها بیرون آمد و دستش را گرفت. بهزاد به خدا بازگشت، بازگشت و دوباره شد همان منصوری دوست داشتنی که هر چقدرهم بی توجه و مغرور بود باز هیچ جوره نمی‌شد او را نبخشید، نمی‌شد به او فرصت دوباره‌ای نداد...
امروز وقتی خبر رفتن منصوری را شنیدم، نخواستم زودباور باشم، خواستم که روشن فکرانه سری تکان بدهم و بگویم که شایعه است، که مردم چقدر زودباور شده‌اند. اما دلم که آرام نگرفته بود به سراغ منبع معتبری رفتم و در کمال حیرت با واقعیت روبه رو شدم. حسن جوهرچی آنقدر‌ها که به چشم می‌آمد حالش خوب نبود، بیماری کبدی داشت و مثل خیلی‌های دیگر در صف انتظار پیوند نشسته بود. شاید اگر یک نفر بیشتر فرم اهدای عضو پر کرده بود، شاید اگر اعضای بیشتری برای پیوند وجود داشت، شاید اگر مردم درگیر اوهام نبودند و می‌دانستند با داشتن کارت اهدا عضو حضرت عزائیل زودتر به سراغشان نخواهد آمد، امروز به بهزاد قصه‌ی او یک فرشته بود، فرصت دوباره‌ی زندگی کردن داده بودیم. می‌بینید تقصیر ما و ترس ما و شانه‌ای که همیشه خالی‌اش می کنیم است، نه تقصیر سال، نه تقصیر تقدیر و نه سرنوشت؟ فرصت زندگی را از او گرفتیم اما منصوری فرصت دوست داشتنمان را از خودش نگرفت. منصوری آخرین شب به صفحه‌ی مجازی‌اش آمد و آخرین جمله‌ی زندگی‌اش را نوشت: « دوستدار همه‌ی شما عزیزانم »، منصوری شرمنده‌ دلش نشد، منصوری دوست داشتن‌هایش را با خودش نبرد، منصوری بهزاد شد و به پناه خدا پرکشید...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۴۲
الهام حبشی

اگر به دنبال معنی واژه «همدم» بگردید با معانی مانند دوست و هم نفس مواجه می‌شوید. کسی که پای درد و دل‌های‌مان می‌نشیند و زمانی‌که نیاز به راهنمایی و یا حتی هم‌ دردی داریم، کنارمان هست و برای‌مان وقت می‌گذارد. زمانی‌ که این واژه در کنار «مجازی» می‌نشیند، ماجرا کمی فرق می‌کند. دیگر دوست در کنارمان نیست و ممکن است صدها کیلومتر با ما فاصله داشته باشد. ممکن است هرگز او را ندیده باشیم یا جنسیت‌اش هم برای‌مان مشخص نباشد. حتی گاهی جنسیت را هم می‌دانیم و می‌دانیم که ارتباط با او از نظر اخلاقی صحیح نیست اما چون او را نمی‌بینیم، به او اعتماد می‌کنیم و تصویری از او متصور می‌شویم که باخلوص نیت و بدون قصد و غرض پای درد و دل‌هایمان نشسته است. اصلا انگار خاصیت فضای مجازی است که حریم‌ها را بردارد تنها به این دلیل که طرف‌مان را نمی‌بینیم! 

 

دیروز هم‌کلاسی، امروز همدم مجازی

از همان ترم‌های اول که با او همکلاس شده بودم، می‌شناختمش. اغلب شب‌ها تا دیر وقت با هم چت می‌کردیم. تمام مشکلاتم را با سعید در میان می‌گذاشتم و او هم تا اندازه‌ای که از دستش بر‌می‌آمد راهنمایی‌ام می‌کرد. سعید برای من مثل برادر نداشته‌ای بود که آرزویش را داشتم، برادری که همیشه حامی و پشتیبان خواهر کوچکترش است. بعد از گذشت چند سال متوجه شدم سعید دیگر آن آدم سابق نیست، سعی می‌کرد صمیمیت را، از دو دوستی که زمان مشکلات روی هم حساب می‌کنند، بیشتر کند. تا جایی که یک روز طاقتش تمام شد و گفت...

__
برای مطالعه ی ادامه ی مطلب " به یک همدم اینترنتی نیازمندم " + مصاحبه با کارشناس، کلیک کنید.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۱۷
الهام حبشی
پدرم هر سال یکی دو ماه مانده به عید، خانه تکانی را با تمیز کردن کمد کتاب‌هایش شروع می‌کند. کتاب‌ها را یکی یکی از داخل قفسه بیرون می‌آورد، حاشیه‌های خاک گرفته‌شان را با پارچه‌ی کوچکی تمیز می‌کند، بعد آن‌ها را دور تا دور اتاق، روی هم می‌چیند، عینک دور فلزی قدیمی‌اش را روی چشمانش می‌گذارد و شروع می‌کند به ورق زدن و جستجوی خاطراتی که ممکن است ما بین برگه‌های کتابی، مخفی‌شان کرده باشد. یک بار که پدرم کمد تکانی سالانه‌اش را برگزار کرده بود، متوجه شدم چند کاغذ کاهی نازک که گوشه های‌شان تا حدودی خرده شده است را در دست گرفته و با دقت، از بالای شیشه‌ی پر خش عینک به آن‌ها نگاه می‌کند. وقتی داستان آن برگه‌ها را جویا شدم، پدرم که در افکارش غرق شده بود، ذوق زده نگاهش را از برگه‌ها به سوی من انداخت و گفت این‌ها نامه‌هایی هستند که از کردستان برای مادرم می‌فرستادم و نامه‌هایی که عمه‌ات در پاسخ برایم پست می‌کرد.

نامه‌ها را از پدرم گرفتم و شروع کردم به خواندن‌شان، پدرم ابتدای تمام نامه‌هایش اسم یکایک اعضای خانواده را ذکر کرده و جدا جدا با آن‌ها چاق سلامتی کرده بود و حال‌شان را جویا شده بود. حال و شرایط خودش را هم، جهت تقویت روحیه مادرش، آنچنان خوب شرح داده بود که اگر کسی نمی‌دانست، تصور می‌کرد به تعطیلات آخر هفته رفته است. بعضی جاها هم خوشمزگی‌اش گل کرده و خاطره‌ای گفته بود، که ناخواسته دل خواننده‌ی نامه را به شور می‌انداخت، مثلا توی یکی از نامه‌ها نوشته بود با صادق، رفیقش قرار گذاشته‌اند اگر یک کدام‌شان شهید شود و دیگری زنده بماند، رفیقی که زنده مانده، در آینده نام رفیق شهیدش را روی پسرش بگذارد...

____

برای خواندن ادامه ی داستان " خرچنگ قورباغه " کلیک کنید، نظر فراموش نشه :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۳۶
الهام حبشی

چراغ قرمز راهنمایی برای تمام آدم‌های شهر، چراغ منفوری است، چراغی که زمانت را تلف کرده و مجبورت می‌کند پایت را روی پدال ترمز فشار بدهی، بمانی و شاهد عبور دیگران بشوی. اما من هیچ وقت به این دلایل از دست چراغ قرمزها دلخور نشده بودم، تا آن شبی که متوجه شدم پسرکی حدودا 7 ساله با ژاکتی مندرس میان چمن‌های پوشیده از برف وسط خیابان، چهار زانو نشسته و سیب کوچکی را گاز می‌زند. غرق تماشای آن پسر بچه‌ی کم سن و سال بودم که ضربه‌ی انگشت کوچکی روی شیشه‌ی ماشین توجهم را جلب کرد، پسر بچه‌ی دیگری بسته‌ی زرد رنگ آدامس موزی را به شیشه‌ی ماشین چسبانیده بود: «فقط هزار تومنه، تو رو خدا یکی بخر». بیشتر از این‌که صدایش را بشنوم، بخار سفید رنگی که از میان لب‌های ترک خورده و لرزانش بیرون می‌ریخت را دیدم. از همان شب بود که من هم مثل بقیه مردم شهر از چراغ قرمزها متنفر شدم، از دیدن کودکانی که دستان کوچک‌شان را روی شیشه‌ی گرم ماشین می‌چسبانند و یخ بندان دنیای بیرون از ماشین را با همین اتصال چند ثانیه‌ای به وجودم منتقل می‌کنند، از این‌که نمی‌دانم، تا کی باید آدامس موزی و برگه‌ی نماز غفیله بخرم تا دیگر هیچ کودکی پشت چراغ قرمز به شیشه‌ی ماشین‌مان نزند، هیچ کودکی ملتمسانه نگاهم نکند و نگوید «فقط هزار تومنه، تو رو خدا یکی بخر.»
 هر روز که از خانه بیرون می‌رویم تعداد زیادی از کودکان کار را می‌بینیم و نمی‌دانیم همین چراغ قرمزهایی که برای ما وقت گیر هستند، برای این بچه‌ها فرصت زندگی شده‌اند، فرصت شکسته شدن غرور و از بین رفتن کودکی‌شان و فرصت کاسبی، یک کاسبی ترحم انگیز و پر خطر.
احد و صمد بهرامی دو کودک 7 و 88 ساله‌ی زباله گرد بودند که چند شب پیش....

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۲
الهام حبشی


بعضی شب‌ها که دلم می‌خواست با قصه‌ای رویایی‌تر بخوابم، می‌رفتم طبقه‌ی پایین خانه‌ی مان، پیش مادربزرگم. هرگاه می‌خواستم خودم را برای مادربزرگ لوس کنم، عزیز صدایش می‌کردم. عزیز هیچ کتابی نداشت، اما داستان‌هایی که از حفظ کرده بود، یک هوا جذاب و طولانی‌تر از دیگر قصه‌ها بود؛ قصه‌ی دختر قلندر، دختر شاه‌ پریون، سنباد و هفت دریا و یا قصه‌ی آن حسنکی که یادش رفته بود، در هفتم باغ را ببندد. هر شبی که پیش عزیز می‌رفتم یکی از همان داستان‌های مسحور کننده‌اش را برایم رو می‌کرد، داستان هایی که وقتی تعریفشان می‌کرد با دهانی نیمه باز و چشم‌هایی گرد شده به او زل می‌زدم تا بدانم بعدش قرار است چه اتفاق محیرالعقولی رخ دهد و در یک چشم برهم زدن شاهزاده‌ای گدا شود و گدایی بر تخت پادشاهی تکیه بزند. اما بین تمام این داستان‌های شگفت انگیز، داستانی وجود داشت که مثل وزنه‌ای میان رویاهای من افتاده بود و روز به روز توهمات کودکانه‌ام را سنگین‌تر می‌کرد، قصه‌ی چراغ جادویی که اتفاقی  به دست پسرکی فقیر به نام علائدین افتاده بود. چراغی که با نوازش کردن سطح مسی رنگش شبیه قطار بخار، از حفره‌ی کوچکش دودی مهیب بیرون میزد و ثانیه‌ای بعد، غولی که خودش را غلام چراغ معرفی می‌کرد، سوار بر توده‌های ابر، دست به سینه،مقابلش ظاهر می‌شد و میگفت :« در خدمتم قربان! » و سپس تمام رویاهای علائدین را به واقعیت تبدیل می کرد.
از آن شب به بعد دیگر نشد خیال چراغ جادو را از فکرم بیرون کنم. درست است که آن زمان بچه بودم و از حساب و کتاب و دخل و خرج چیزی سرم نمی‌شد و اصلا نمی‌دانستم قیمت چیزهای رنگارنگی که آرزو می‌کنم چقدر است اما انگار همین داستان‌های تخیلی شالوده رویاهای مرا در دست گرفتند و رویا بافی جزئی از زندگی‌ام شد. آرزوهای دور و دراز و دست نیافتنی که اگر عمر دو سه نسل دیگر را هم قرض بگیرم امکان رسیدن بهشان را نخواهم داشت. شاید اگر این داستان‌ها نبود خیلی از ما جوانان وضع بهتری داشتیم، ما که خوشبختی را در داشتن وسایل و امکانات بیشتر و بیشتر می‌دانیم و حاضر نیستیم برای برآورده شدن آرزوهایمان قدمی برداریم و انگار غول چراغ را آنقدر باور کرده‌ایم که هنوز هم منتظریم تا معجزه‌ای رخ بدهد و ما یکهو بیفتیم وسط آروزهایمان و خوشبخت بشویم.
امروز روز جهانی تحقق بخشیدن به آرزوهاست. شاید بهتر باشد تصمیم بگیریم که راه خروج را به آرزوهای ناکام مانده‌ای که در ذهن و قلبمان جا خشک کرده اند، نشان بدهیم و اگر همکاری نکردند با توصل به هر نوع زور و خشونتی که شده یقه‌ی شان را بگیریم و پرتشان کنیم بیرون، تا جا برای آرزوهای جدید، افکار شیرین و منطقی‌تر باز شود. اصلا همین حالا یکی دوتا از آن‌هایی که دستمان بهشان می‌رسد را برای دلمان فراهم کنیم. مثلا اگر دلمان هوس بستنی قیفی کرده، آرزویش را برآورده کنیم، یا اگر داشتن یک جعبه‌ی نو مدادرنگی که چند روز پیش آن را دیده‌ایم برای‌مان خوش آیند آمده است، کمی از پس اندازمان را برای خریدنش هزینه کنیم، تحقق بخشیدن به آرزوها را سخت نگیریم. آرزوی برادر یا خواهر کوچکترمان را برآورده کنیم، برای سلامتی‌ و شاد بودنمان برنامه‌ای بریزیم، بخواهیم و ایمان داشته باشیم، همه این‌ها جزو آرزوهایمان است که با برآورده کردنشان می‌توانیم هیولای نا امید و بی اراده‌ی درونمان را شکست بدهیم.
برای برآورده کردن آرزوهایتان معطل کسی یا چیزی نشوید، همین حالا آستین هایتان را بالا بزنید،  غول شکست ناپذیر، چراغ زندگی‌ خودتان بشوید، آن وقت مقابل تمام آرزوهایتان دست به سینه بایستید و بگویید: «در خدمتم قربان!»

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۰۱:۵۱
الهام حبشی