میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

در پارکینگ را که باز می کنم، سرزمینی برفی مقابل چشم هایم ظاهر می شود، یک لایه ی نازک سفید رنگ، روی تمام اجزای کوچه را پوشانده است، برف دانه دانه و ناموزون از کالسکه ی سرد نسیم پاییزی پیاده می شود و همان جا دامن می گستراند. نور چراغ های ماشین از داخل پارکینگ برف های مقابل در را طلایی می کند. خم می شوم، با سر انگشت پرنده ی کوچکی را می تراشم، انگشتم شبیه تخته اسکی موج سواری، برف های ترد و شیشه را به دوسو پراکنده کرده و جلو می رود. پرنده ام را نگاه می کنم. انگار پرنده ی سفید من اصلا سردش نیست، پرهای براقش را آرام روی هم گذاشته و بی هیچ آوازی نگاهم میکند.
مادرم بیرون می آید، درهای پارکینگ را می بندم. با گنجشک کوچکم خداحافظی می کنم و سوار می شوم. خیابان سفید است و مردم پیچیده در لباس های گرم زمستانی، یکی یکی و دوتا دوتا میان برف ایستاده اند، می خندد و سلفی می اندازند. دلم می گیرد، دلم برای گنجشک سفیدی که دم در خانه تنها گذاشتمش تنگ می شود.
کاش می شد گنجشکم را با خودم می آوردم. اما نمی دانم چرا پرنده های برفی را نمی شود از زمین برداشت، نمی دانم چرا پرنده ها سخت همراه می شوند. چرا می پرند، چرا دور می شوند یا اصلا 《چرا به نیامدن سماجت می ورزند؟》 دلم برای گنجشک کوچک سفیدی که جا گذاشتمش تنگ شده، ای کاش نرفته باشد، ای کاش تا بازمی گردم، همانجا منتظرم مانده باشد...



۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۱:۱۶
باران طلایی

 اگر آن جمع از بنی‌بشر که با افزایش سن عقل‌شان رو به زوال می‌رود را، قلم بگیریم، انسان سالم هرچه روی عمرش برود، عقلش منطق بیشتری می‌زاید. من این حرکت صعودی فهم و ادراک آدمی را بسیار می‌ستایم، چرا که حلال بسیاری از گرفتگی‌های قلبی است، البته نه آن گرفتگی‌ها که با والن زدن راهشان باز می‌شود. مقصود آن سری گرفتگی‌هاست که غروب و نیمه شب، آن‌قدر روی سینه‌ی آدم فشار می‌آورند،  که گاه آرزو میکنی ای کاش همه‌ی اشیا دور و برت دیوار باشند تا به هر جهت که دلت متمایل می‌شود، سری بکوبی!

شعور که زیاد شد، گرفتگی‌ها و جراحات قلبی کمرنگ‌تر درد می‌گیرند یا بهتر بگویم قابل تحمل‌تر زندگی را به کام‌مان زهر می‌کنند، اما نمی‌دانم چه حکایتی است که هیچ وقت این مسائل خوب باهم رخ نمی‌دهند. جوانی به بی‌عقلی و کشش‌های دنیوی می‌گذرد، پخته‌تر که می‌شوی، جِرم عقلت زیاد‌تر می‌شود و کشش‌ها کمتر توان کشیدنت را دارند. 

جوان که باشی میگویی: « یا فلانی، یا هیچ‌کس!! » از خامی که برون می‌آیی متوجه می‌شوی: « همه، الا فلانی » و دیگر افکار کنه مزاحمت نیستند.

جوانی یک دارالمجانین مفتی است که درون آدمیزاد خیمه می‌زند، تیمارستانی است که یک مریض روانی بیشتر ندارد، تیمارستانی که پرستار و طبیبی هم ندارد. بیماری کورِ عاشقی از یکایکمان مجنون‌هایی یگانه می‌سازد، که در دارالمجانین انفرادی خودمان دست و پا می‌زنیم. نه هیچ طبیبی طبیب‌مان می‌شود و نه هیچ دارویی که به نوجوانی‌مان حالی کند زندگی با بود و نبود یک نفر به آخر نمی‌رسد. نوجوانی که به سر‌می‌شود، باز هم همان دارالمجانین برجاست باز هم نه طبیبی هست و نه پرستاری، باز هم خودت هستی و خودت، اما تمایزی در این مسئله هست. دیگر درک کرده‌ای زندگی هرگز رویایی سپید و گیسو زری نیست که به کام‌مان کرنش کند، زندگی گذری است که ابتدای آن رویاهایت موهایی لخت و خرمایی دارند، اما یک روز می‌آیند دست و پایت را می‌گیرند، سرت را از ته می‎تراشند، لباس جنگ به تنت می‌کشند و ناغافل هولت می‌دهند جلوی گلوله...

بزرگ که می شوی می‌فهمی خیلی از دردهای عمیق، آن‌قدرها هم مرگ‌آور نیستند و همه چیز خواهد گذشت. می‌فهمی زندگی را باید با بود و نبود هرکس و هر چیز، شجاع و شرافتمندانه زندگی کرد، بدون توقع و بدون دل‌بستگی...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۰
باران طلایی