میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است


جدیدا شاهد استارت چالش به روزی با مضمون "من و من قبلیم " هستیم که روز به روز دامن گیر افراد بیشتری می شود ، گفتیم شاید خوب باشد ما هم تا آنجایی که از دستمان برمی آید شما را در این امر خطیر یاری دهیم و شریک ثواب شویم. 

برویم سر اصل مطلب:
اگر شخص عالی مقداری جهت انداختن تصویر سلفی دور و برتان ندارید و از عکس گرفتن با آشنایان ذله شده اید شما را اساعه به چالش " منو عکس شناسنامم " دعوت می نماییم که بهتر است پیش از هرچیز با عوام الناسی که مفتخر به بازدید از تصاویر شما می شوند آشنایی بیشتری پیدا کرده تا تصاویر مطلوب الحال تری مطابق میل و قریحه ی مخاطبان تهیه کرده باشید تا از کرده ی خود به میزان کمتری پشیمان شوید.

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۱۶
باران طلایی

پرسید : " چه حسی داشتی؟ "
مکثی کردم ، نشد بگویم حسی غیر قابل وصف بود، یا مثل همه ی کسانی که این سوال را با واژه ی غیر قابل وصف سر و تهش را هم میاورند بی جواب بگذارم، یعنی اصلا اینطور ها که دیگران می گویند نبود ، می شد خیلی خوب وصفش کرد نه اینکه بگویم بهشت بود که هیچ کس قدرت درک تجسمش را نداشته باشد .

حس من ، حس انسان خطاکاری بود که شاید شما بگویید:" پیش می آید دیگر..." اما بد بودن در لغت نامه ی قلبی من هیچ توجیحی که قابل چشم پوشی باشد،ندارد تا راحت نیش خندی بزنم و بگویم :" جوانی کردم " 
بد بودن هایم می ماند روی دلم ، خرخره ی آرامشم را به قدری مردانه فشار می دهد که مجبور میشوم هنگام عبور از مقابل آینه ها دستم را جلوی چشم هایم حایلی قرار دهم تا چشمم به چشم آدم سستی که پوزخند میزند و بر بی ارادگی هایش " جوانی کردن " برچسب میزند ، نیوفتد .
حس من 

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۳۰
باران طلایی
شبی که جناب آستانه متن بنده رو ارسال کردن اولین شبی بود که به نجف رسیده بودیم و فقط زمان شام فرصت بود تا صدا رو ضبط کنم و اینطوری بود که خیلی هول هولی و بدون تمرین ضبط کردم ^_^ خیلی برام خاطره شد ؛ خصوصا اینکه وقتی برای شام رفتم سالاد و دسر تموم شده بود !!

دانلود :
نمایشنامه رادیو پاتوق 
رادیو پاتوق

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۱۶
باران طلایی

گفتیم با توجه به موج جدید سریال‌های نیمچه خاک بر سری که قرار است در شبکه سیما پخش شود، بد نیست حالی از عمو سانسورچی‌های عزیز دلمان بپرسیم که حتما سر سانسورینگ این سریال‌ها چه خون دل‌هایی که همراه با آب زرشک میل نفرموده‌اند و چه بد و بیراه‌هایی که با بازیگران و پشت صحنه‌های این سریال‌های روا نداشته‌اند. پس با ما همراه باشید:

 

|| من، برادرم، مادرم، تلوزیون و دیگر هیچ!

کل خانواده مضطرب چشم به تلوزیون دوخته بودیم، همه‌ی شرکت کنندگان مسابقه مقابل میز مجری برنامه گرد آمده بودند، نفس‌ها برای شنیدن نام گروه برنده حبس شده بود.

مجری: برنده مسابقه‌ی امسال کسی نیست به جز ...

که ناگهان سکانسی که در حال تماشایش بودیم قطع شد!

برادرم: بـــعــله، بقیش رو شما لازم نیست ببینین 

من: ینـــــــــــــــــی چــــی؟!

مادرم: (عصبانی) شورش رو در آوردن ...

و صحنه‌ی دیگری روی تلویزیون آمد؛ آشپزها در حال آشپزی در آشپزخانه‌های خودشان بودند و تا آخرین قسمت سریال هم مشخص نشد نتیجه‌ی آن مسابقه‌ی کذایی چه بود!

هر بار که این اتفاقات می‌افتد یاد عموی زنده یاد سوباسا می‌افتم که چطور احساسات پاک کودکانه‌ی ما را دور زده بود و یا جودی آبت که بدبختی‌هایش مال ما بچه ایرانی‌های معصوم بود و عشقولانه‌هایش مال چشم رنگی‌های از ما بهتر؛ یعنی وقتی فهمیدم چطور ما را بازی داده‌اند تا یک سال لب به غذا نمی‌زدم.

 

" برای خواندن ادامه ی مطلب انواع سان س ور به ادامه مطلب مراجعه فرمایید "

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۵۵
باران طلایی



گاهی موضوعی افکارم را طوری تصرف می کند که باید همان جا آب دستم هست سر بکشم ، گوشی ام را درآورم و شروع کنم به تایپ کردن اما به یک جایی که میرسم مغذم دچار ایست قلبی می شود و دیگر هیچ ادامه ی جذابی که من و خواننده های آینده ام را با خود همراه کند پیدا نمی کنم، به هیچ وجه هم راضی نمی شوم با اراجیف نویسی های کسل کننده موجب شوم که یک نفر سخت گیر تر از خودم پیدا شود و بگوید عاشقانه ی نا آرام و شهرتت بخورد توی سرت که وقت مرا با این کتاب که فقط جان درخت های بی گناه را گرفته در زباله دان ریختی ، صفحه را میبندم. یک عنوان خوشایند انتخاب میکنم و میروم که میروم.

از نظر من کسی که نتواند چهارکلمه را متمایز از چیزی که افراد عادی می بینند دور هم بچیند و چشم چهار نفر را گرد نکند یا زبان کسی را به تحسین نگشاید، نویسنده نیست ، پس متشخصانه تر همین است که هزار داستان نیمه تمام داشته باشم تا مورد عنایت چهار نفر فرهیخته قرار بگیرم.

کوچک تر هم که بودم عادت داشتم اسامی زیبا را جمع آوری کنم و همین حالا شاید پنج شش اسم که توان انتخاب از بینشان را ندارم توی دست و بالام هست که باید روی فرزندانم مهرشان کنم ، آنقدر تصمیم گیری برایم مشکل میشود که باخودم میگویم به تعداد اسمی که انتخاب کرده ام محکوم به بچه دار شدن هستم تا خدایی نکرده آرزو به دل از دنیا نروم ، حالا چه کسی قرار است خرج این همه بچه ی قد و نیم قد را توی این شرایط اقتصادی زیبا که برداشته شدن و نشدن تحریمش هیچ تمایزی بر حال امثال من نمی کند، بدهد ، خدا عالم است.

عنوان های نوشته هایم هم به همین منوال است ، دیگر نویسندگان کتاب می نویسند و برای کتابشان عنوان پیدا می کنند ، من عنوان پیدا میکنم و ناچار میشوم برایش کتابی دست و پا کنم.
این جاست که دوست معرف حضوری می گوید :
حالا خر بیار و باقالی بار کن...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۰۳:۰۶
باران طلایی

دقیقا به خاطر دارم ، آن ایام به تازگی پایم به دنیای اینترنت باز شده بود ، اینترنت تفریح بروزی بود که می توانستم متجددانه تر به اتلاف زمان بپردازم ، سایت های سرگرمی آنچنان غرایز لذت طلب مرا خوشنود ساخته بود که برای رسیدن به رتبه ی پروفشنالی هرقدر که جا داشت از درس خواندن برای کنکور میزدم تا یک آماتور معمولی نباشم ، اینترنت برایم حکم مسکن را پیدا کرده بود ، دل درد و دندان درد و هر مرضی که به فکرتان خطور کند را در من درمان می کرد، دیگر کارم شده بود شب نشینی در دنیای مجازی ، دنیایی که تازه کشفش کرده بودم و همیشه پر بود از چیزهای جدید و مفرحی که سرشب را در چشم بهم زدنی به نیم شبی آرام میرساند که تنها من بیدار بودم و مرد راننده آژانسی که از شیشه ی پنجره ی اتاقم به خوبی در دید من قرار گرفته بود.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۰۲:۳۹
باران طلایی

آب برنج که بیش از حد معمول باشد برنج به جای کته به شفته ای غیر قابل بلع تغییر هویت پیدا می کند،اما قضیه در همین یک خط ختم نمی شود.
برنج ها ناموجودات خاصی هستند ،جامعه ی من برنج هندی و پاکستانی و هیچ منطقه ی جغرافیایی دیگری حالیش نیست !! برنج که شفته شد باید تمامی مدارکت از بیخ به اداره ی پانچ ارسال شود تا به درجه ی عالی بازیافت نایل گردند چرا که اعتبار نهار ظهر از مدرک مهندسی یک سر و گردن بالاتر است.

برنج که شفته بشود یک عده دوره ات می کنند ، دور و نزدیک فامیل را یکایک اعم از مرده تا زنده جلوی چشم مبارکت می آورند که "بلی"دختر خاله کوکب با هفت سال سن مرصع پلویی می پزد که بیاو و ببین،تا آن سر شهر ملت کارشان را رها می کنند و آب لب و لوچیشان را هوووش می کشند ، آن وقت تویی که هم قد و قواره هایت دو تا بزغاله پس انداخته اند برنج عظیم الشان ایرانی تبار را به خمیر نان بربری مبدل کرده ای.

خلاصه، خانومی که شما باشی :
برنج ها هر چه مدارج عالی تری روی کیسه ی دمده شده ی شکمشان حک شده باشد سر و کله زدن با آن ها ریسک پذیر تر خواهد بود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۰۳
باران طلایی