میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

سلام ای شبیه من

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۰۷ ق.ظ
مثل همیشه تنها، پارک به غیر از باغبانی که همیشه برای هدر دادن آب از کمترین تلاشی فروگذار نمی کرد، خالی خالی بود.
حاشیه نازک رزهای صورتی زیر آفتاب داغ تابستان برشته و سوخته شده بود، رزها طاقت محبت بسیار ندارند، بدقلقی می کنند، می سوزند و آن روی زشت شان را هویدا می کنند. صدای پایی از پشت سر حواسم را پرت می کند، بر می گردم، پسرکی 3،4 ساله نفس زنان درحالی که می دود از کنارم عبور میکند، چشمم که به او می افتد چیزی در دلم تکان می خورد، انگار که طنابی را دور گردنم انداخته باشد مرا دنبال خودش می کشاند، قدم هایم را تند تر می کنم. پسرک درست شبیه رویاهایم است، موهای طلایی لختش زیر نور خورشید مثل النگوهای مادرم برق می زند و آفتاب را به اطراف منعکس می کند، جعبه ی تفنگی که در دست دارد را روی سنگ ریزه های پارک رها می کند و روی تاب کوتاهی می نشیند. نیمکت مقابلش می نشینم، خیره خیره به چشم های آبی رنگش زول می زنم. برای تاب خوردن تقلای بسیار می کند اما نمی تواند، آنقدر محو تماشایش و طبیق دادنش با آرزوهایم شده ام که دلم نمی خواهد حتی برخیزم و یاریش کنم. پسرک از تاب پیاده می شود، تفنگ را از زمین بر می دارد و به سمتم می آید. ناباورانه نگاهش می کنم و به مادری که این پسر سهمش شده، غبطه می خورم. پسرک کنارم می نشیند، نگاهی به چهره ی میخکوب شده ام می اندازد، وکیوم تفنگ را باز می کند، قطعات تفنگ از هم جدا می شوند و روی زمین می ریزد، با دقت جمع شان می کند، چادرم را تکانی می دهد و می گوید: « خاله تفنگم رو درست می کنی؟ ». با لبخندی حرفش را تایید می کنم و افسوس می خورم، یادم نبود، حتی شانس خاله شدن را هم نخواهم داشت...
پسرک تفنگ را می گیرد و می گوید:
_خاله تو هم برای پسرت از این تفنگا می خری؟
_من که پسر ندارم 
_پس هر وقت پسر داشتی از این تفنگا براش بخر، این تفنگا خیلی خوبن 
همین موقع صدایی نزدیک می گوید:
_ از خاله تشکر کردی؟ 
سرم را که بلند می کنم، خشکم می زنم، زن جوان هم چشمی درشت می کند و به من خیره می شود،
حس می کنم مقابل آینه نشسته ام. آینه ای که رنگ چشم هایم را آبی نشان می دهد و چادرم را به مانتویی زرشکی تغییر داده است. کنارم می نشیند، همینطور که نگاهش در نگاهم است، بستنی قیفی که در دست دارد را به پسرک می دهد.
دلم می خواهد بلند شوم، برم و بیشتر از این چیزی نبینم. 
_ببخشید شما رو می شناسم ؟ 
_فکر کنم جایی دیدمتون ( چه جواب بی منطقی می دهم )
_نمی دونم
_پسر نازی دارین
بوق اتومبیلی مکالمه ی کوتاه مان را می برد، مردی از خارج پارک بلند صدا می زند: " سآآآآآآآرا "
سارا در حالی که دست پسرک را گرفته هنوز چشم از من برنداشته است، می خندد و می گوید:
_بازم میای پارک ؟ 
_آره
می خندد، روی گونه اش چال می افتد و دندان های فاصله دارش خودنمایی می کنند، برایم دست تکان می دهد و دوان و دوان دور می شود.
حالم حال خوشی می شود،انگار با خودم قرار گذاشته ام، قرار گذاشته ام خودم را با دل سیر تماشا کنم، انگار عاشق سارا شده ام...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۲۹
باران طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">