میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

جلال آل احمد گفتنی نیست

جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۴۰ ق.ظ

هر گاه در جست‌وجوی کتابی به کتابخانه‌ای پناه می‌برم و چشمم به نام او می‌افتد، سست می‌شوم و می‌گویم این بار جلال بخوانم، دفعه بعد سراغ کتابی که به قصدش آمدم می‌روم. کتاب را ورق می‌زنم و همراه مدیر مدرسه، مدیر می‌شوم و مصائب ناپیدای مدیر یک دبستان دور افتاده را درک می‌کنم، خسی می‌شوم و با جلال هم صدا لبیک گویان در میقات گم می‌شوم و از یاد می‌برم تلخی سفر به ولایت عزرائیل را، از آن‌جا مستقیم به روستای اورازان می‌روم و از رنجی که می‌بریم تا سپیده صبح پلک روی هم نمی‌گذارم  و احساس زنی را پیدا می‌کنم که زیادی است، اما نون والقلم آن‌قدر آرامم می‌کند که هر بار با عبور از مقابل تابلوی بزرگ خیابان جلال آل احمد، آرزوهایم جانی تازه می‌گیرند و ایمان پیدا می‌کنم دلم چه می‌خواهد، دلم به نان اندک قلم رضا می‌دهد تا به اندازه خیابان های تاریخ وسعت پیدا کنم و با تمام شدنم احساسِ جلال شدنِ، جلال را تجربه کنم. 

____

متنی که خواندید دلنوشته ای بود در مقدمه ی مقاله ای کوتاه از زندگی جلال آل احمد، اگر مایل به مطالعه ادامه مطلب هستید:

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۹
باران طلایی

نظرات  (۶)

۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۱ ♦♦ حسین ♦♦
جالب بود
پاسخ:
تشکر :)

جالب بود. مئفق باشی
پاسخ:
متشکرم :)
بسیار زیبا متنی بود..
نوشته های این بزرگوار خیلی با ارزش هستند..
پاسخ:
تشکر :) خوشحالم که خوشتون اومد :)
:))
پاسخ:
الان چرا می خندین :ی
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۶ آقای آستانه
نثر جلال یه جوریه! همین دوماه پیش اورازانش رو خوندم! یه خاصی ای تو نثرش هست که هم می خوای بخونیش هم نه!
پاسخ:
بله . بعضی جاها ادم از خوندن دلسرد میشه :)
موفقیات خانم حبشی.
پاسخ:
شما هم همچنین جناب مداحی :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">