میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

میس دانتل

تمامی مطالب این بلاگ اورجینال و نتیجه ی چلانده شدگی اینجانب در مسیر زندگی می باشد

مرد بخت برگشته ی آژانسی

دوشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۳۹ ق.ظ

دقیقا به خاطر دارم ، آن ایام به تازگی پایم به دنیای اینترنت باز شده بود ، اینترنت تفریح بروزی بود که می توانستم متجددانه تر به اتلاف زمان بپردازم ، سایت های سرگرمی آنچنان غرایز لذت طلب مرا خوشنود ساخته بود که برای رسیدن به رتبه ی پروفشنالی هرقدر که جا داشت از درس خواندن برای کنکور میزدم تا یک آماتور معمولی نباشم ، اینترنت برایم حکم مسکن را پیدا کرده بود ، دل درد و دندان درد و هر مرضی که به فکرتان خطور کند را در من درمان می کرد، دیگر کارم شده بود شب نشینی در دنیای مجازی ، دنیایی که تازه کشفش کرده بودم و همیشه پر بود از چیزهای جدید و مفرحی که سرشب را در چشم بهم زدنی به نیم شبی آرام میرساند که تنها من بیدار بودم و مرد راننده آژانسی که از شیشه ی پنجره ی اتاقم به خوبی در دید من قرار گرفته بود.

هر شب حول و حوش ساعت 12 آژانس خلوت می شد وراننده ها یکی پس از دیگری با به صدا در آمدن گوشی تلفن به دنبال آخرین گشتی که در انتظارشان بود می رفتند ، هر چه از 12 می گذشت از تعداد راننده ها کسر می شد و تقریبا ساعت دو نیمه شب به غیر از یک نفر که شیفت شبانه اش بود کس دیگری در آژانس باقی نمی ماند . مرد راننده درب آژانس را از داخل قفل می کرد ، نیم ساعتی روزنامه میخواند و آنقدر پنج کانال تلوزیون که آن ساعت سه پنجمش رنگین کمان تحویل ملت می داد می چرخانید که حوصله اش سر میرفت و تصمیم می گرفت چرتی بزند.

از نردبان فلزی که پشت میز منشی قرار داشت به سمت بالا می رفت، در آن بالا فضای کوچکی شبیه انتهای اتوبوس های مسافربری ،یک متری سقف طراحی شده بود که گنجایش یک نفر را جهت استراحت فراهم آورده بود، از آنجایی که دو سمت آژانس از سقف تا کف شیشه مطلق بود می توانستم از طبقه ی دوم آپارتمانمان دید کاملی به آژانس داشته باشم.

القصه یک شب که حسابی حوصله ام از دست دیال آپ زغالی( که روحش شاد )سر رفته بود طبق معمول چراغ ها ی اتاق را خاموش کردم ، پرده را کنار زده و پشت پنجره ی اتاق به تماشای مرد تنهای آژانس چمباتمه زدم.
مردی که آن شب شیفتش بود آقایی بود حدودا 40 ساله که موهای پری داشت،ریش هایش به اندازه ای بلند بود که نمی شد اسم ته ریش رویش گذاشت،بعکس موهای پرپشت پرکلاغی اش ریش هایی خاکستری و یکی بود و یکی نبودی داشت ، پفی که زیر پلک هاش وجود داشت چشم های بادامیش را ژاپنی تر نشان می داد و  در آخر یک بینی کوتاه با نوک گرد از صورت تیره اش آویزان بود .

مرد پشت میز منشی نشسته و در حالی که پاهایش را روی میز انداخته بود آخرین ته مانده های لیوان چایش را سر کشید،پاهایش را از روی میز جمع کرد،از روی صندلی برخواست،خم شد و کفش هایش را از پا بیرون کشید ، جوراب های سفید چرک افتاده اش را درآورد، (می توانستم بوی پاهایی که از عصر توی کفش های سیاه او ماسیده است را از آن فاصله به خوبی تصور کنم ) ، سگک کمربندش را شل کرد و با دو حرکت کمربند را از شلوار مردانه ی گشادی که پا داشت بیرون کشید،دمپایی هایش را که گوشه ی میز افتاده بود به پا کرد ، درب آژانس را باز کرد ، بیرون آمد و به سمت پارک کنار آژانس رفت ،آنقدر که دیگر از دید من محو شد.
 متوجه شدم که رفت از سرویس بهداشتی پارک استفاده کند.

همان لحظه فکری به سرم زد.چند هفته ی پیش که تولد برادرم بود پدرم به عنوان هدیه تولد یک تفنگ آنچنانی برایش خریده بود ، تفنگی که اگر  ساچمه هایش بی هوا به بخت برگشته ای اصابت میکرد آنچنان درد و سوزش شدیدی در ناحیه مزکور بوجود می آورد که تا هفته ها کبودی حاصل از خون مردگی روی تنش به یادگار باقی می ماند اما من قصد استفاده کردن از ساچمه ها را نداشتم :D

تفنگ توی جعبه ی شیک و روغنیش بالای کمد پدرم قرار گرفته بود ، روی میز کامپیوتر رفتم و بعد با یک حرکت تارزانی روی کمد پریدم طوری که نزدیک بود همراه کمد نازنین یک سقوط شیرین را تجربه کنیم، با احتیاط جعبه  ی تفنگ را برداشتم و پایین آمدم، تفنگ را از داخل آکاسیف ها بیرون کشیدم ،صدای خرت خرت کردن آکاسیف ها شبیه افتادن توی آب یخ جکوزی همه ی تنم را مور مور کرد ، تفنگ را برداشتم و پشت پنجره منتظر مرد بخت برگشته ی آژانسی شدم.


بعد از چند دقیقه مرد با دست هایی نیمه خیس و شلواری که لکه های تری روی پهلوها رنگش را تیره کرده بود و مشخص می کرد که دست هایش را به شلوارش مالانده است به آژانس برگشت . هر کدام از دمپایی ها را به سویی پرتاپ کرد، از پله های نردبان بالا رفت و دراز کشید

حالا زمان به اجاره گذاشتن نقشه ی من فرا رسیده بود،تفنگ را به سمت آژانس نشانه گرفتم و چند بار لیزر اسلحه ی اسباب بازی را روی دیوار های اطراف اژانس تست کردم ، خیالم که از بابت کارکردن لیزر قرص شد ، لیزر را روی پیشانی مرد بی خبر از همه جا انداختم ، مرد با وحشتی غیر قابل وصف از جا در رفت و از همان بالا به پایین شیرجه زد، با ترس و اضطراب به شیشه چسبید و نگاهی به اطراف انداخت، تصور کرد خیالاتی شده ،رفت و روی یک از صندلی ها نشست ، من که تازه خوشم آمده بود این بار  لیزر را روی سینه اش انداختم
مثل فنر از جا برخواست،بدون اینکه کفش هایش را بپوشد و کمربندش را ببند چراغ ها را خاموش کرد  و با دمپایی از آژانس بیرون پرید در را قفل کرد و تا پژوی سبز رنگش یک نفس دوید.
من هم از پشت پرده در حالی که از شدت خنده و صدایی که باید برای بیدار نشدن دیگران خفه اش می کردم اشک از چشم هایم سرازیر شده بود مرد بخت برگشته ی آژانسی را در لحظه به لحظه دور و دور تر می شد تماشا میکردم.

از آن شب به بعدتا هفته ها از ساعت 12 به بعد هیچ کس در آژانس شیفت شب نمی ماند...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۰۵
باران طلایی

نظرات  (۳)

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۰۲:۴۸ سعید یگانه (جاوید)
تبریک میگم
زیبا و ساده می نویسید. امیدوارم همیشه موفق باشید(ولی نه در مردم آزاری)!!
پاسخ:
متشکرم " انشالله "
۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۲۳ مجتبی آستانه
من همون نظر قبلیم:دی
راستی دنبال شدید...البته خودتان نه...افکارتان شاید...:)
دعامون کنید سر نمازاتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">